چند سوال علمی

 

چرا گیاهان سبز هستند؟

فقط چیزهایی دیده می شوند که نور را منعکس می کنند. البته همه اجسام تمام رنگ ها را منعکس نمی کنند, زیرا بعضی از رنگ ها را جذب می کنند. گیاهان سبز رنگند, چون تمام رنگ ها به جز رنگ سبز را جذب می کنند.

رنگ های زنده بعضی از جانوران مثل زنگ خطر هستند. برای مثال خط های زرد و سیاه روی بدن زنبورها, به ما درباره نیش زنبور هشدار می دهند.

بسیاری از جانوران به دیدن رنگ ها نیازی ندارند, چون بیش تر به حس شنوایی و بویایی خود متکی هستند.

آیا گربه ها رنگ ها را تشخیص می دهند؟

بله اما نه همه رنگ ها را, گربه ها در شب فعالیت زیادی دارند. دیدن رنگ های روشن برای آنها مثل ما انسان ها چندان فایده ای ندارد.

هوا از چه چیزهایی تشکیل شده است؟

هوا مخلوطی از گازهای گوناگون است, یعنی گازهای ازت, اکسیژن, کربن, دی اکسید و بخار آب. در هوا نمک, گرد و غبار و متاسفانه آلودگی های مختلف هم وجود دارد. هوا بو ندارد و دیده هم نمی شود, فقط هنگامی که باد می وزد, ما آن را احساس می کنیم.

وقتی شمع های روی کیک تولدمان را فوت می کنیم. در واقع هوا را جابه جا می کنیم.هوا وزن دارد. برای مثال هوای موجود در یک اتاق متوسط, برابر با ۷۰ جعبه کنسرو وزن دارد.

چرا در نوشابه ها ، حباب دیده می شود؟

حباب هایی که در نوشابه ها می بینیم, از کربن دی اکسید ساخته شده اند. این گاز تحت فشار وارد بطری ها و با مایع داخل بطری مخلوط می شود. وقتی در بطری را باز می کنیم, این گاز از بطری خارج می شود, چون دیگر تحت فشار نیست.

خودتان حباب بسازید!

یک قاشق جوش شیرین روی مقداری سرکه یا آب لیمو در یک لیوان پر از آب بریزید. این مخلوط گازدار می شود و حباب هایی در آن خواهید دید.

چرا شیرینی ها پف می کنند؟

وقتی مایه شیرینی یا کیک را در فر قرار می دهیم خمیر گرم می شود و حباب های کربن دی اکسید از آن بیرون می آید. این گاز باعث افزایش حجم شیرینی می شود.

شیرینی هایی که بیش تر پف می کنند. راحت تر هضم می شوند.

چرا دوچرخه ها ، چرخ دارند؟

با چرخیدن چرخ های دوچرخه روی زمین, دوچرخه به حرکت در می آید. اگر از نزدیک به یکی از این چرخ ها نگاه کنید. برجستگی هایی روی آنها می بینید. این برجستگی ها باعث می شوند که آب از روی چرخ ها تخلیه شود و دوچرخه سر نخورد.

وقتی دوچرخه سواری می کنیم. چرخ های دوچرخه با زمین تماس می یابند و اصطکاک ایجاد می کنند. این اصطکاک باعث چسبیدن چرخ به زمین و سائیدگی آن می شود.

چرا چرخ پر از هواست؟

وقتی لاستیکی توپی دوچرخه را پر از هوا می کنیم در واقع آن را سفت و محکم می کنیم. تویی بین دوچرخه و جاده, حالت بالشتک پیدا می کند و شدت ضربه ها را کاهش می دهد.

ترمز دوچرخه چگونه کار می کند؟

وقتی روی اهرم ترمز فشار می آوریم, یک طناب یا سیم, لقمه های ترمز را فعال می کند. لقمه ها با چرخ ها تماس پیدا کرده و آنها را متوقف می کنند.

اگر نیروی اصطکاک نبود. هنگام راه رفتن لیز می خوردیم. درست مثل این که روی پوست موز راه برویم.

باد کردن چرخ های دوچرخه, نیروی فراوانی می طلبد. زیرا باید هوای زیادی را در فضا محدودی وارد کینم.

چرا به اکسیژن نیاز داریم؟

تمام موجودات زنده برای نفس کشیدن به اکسیژن موجود در هوا نیاز دارند. بدن ما به کمک اکسیژن انرژی مورد نیازش را تامین می کند.

تمام گیاهان هم مثل انسان های روی زمین برای زنده ماندن, به هوا , نور و آب نیاز دارد.با وجودی که نهنگ ها در آب زندگی می کنند. اما برای نفس کشیدن به سطح آب می آیند. آنها باید هر دو ساعت یک بار نفس بکشند.

چرا به نور احتیاج داریم؟

اگر نور خورشید وجود نداشت, هیچ چیز هم برای خوردن وجود نداشت. گیاهان به کمک نور خورشید غذا می سازند. ما از گیاهان یا جانوران تغذیه می کنیم. جانوران هم از گیاهان تغذیه می کنند. بنابراین, انسان بدون وجود گیاه, نمی تواند زنده بماند.

اگر در محلی سر سبز چادر بزنیم. پس از مدتی می بینیم که گیاهان زیر چادر, کم رنگ و زرد شده اند. این گیاهان به دلیل کمبود نور کم کم از بین می روند . اما جمع شدن چادر و قرار گرفتن در زیر نور به سرعت رشد می کنند.

چرا به آب نیاز داریم؟

آیا می دانید که نزدیک به یک سوم بدن ما از آب تشکیل شده است؟

تقریبا تمام موجودات زنده هم همین طور هستند. همه ما برای زنده ماندن, به آب نیاز داریم.ما می توانیم بدون غذا چند هفته دوام بیاوریم. اما بدون آب, فقط چند روز زنده می مانیم

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:55  توسط  شهریار/غریبه  | 

 

حکایت کلاغ و عقاب

 

متوسط عمر عقاب ۳۰ سال است و متوسط عمر کلاغ ۳۰۰ سال …

عقابی در بلندای قله رفیعی لانه داشت . عقاب به پایان عمرش نزدیک شده بود ، اما نمیخواست بمیرد . به یاد آورد که پدرش از پدرش که او هم از پدرش شنیده بود که در پایین قله کلاغی لانه دارد . ۴ نسل از خانواده عقابها این کلاغ را دیده بودند اما کلاغ هنوز به نیمه عمر خود نیز نرسیده بود !

عقاب در دلش به کلاغ حسادت کرد ، تصمیم گرفت به نزد کلاغ برود و راز عمر طولانی وی را جستجو کند . بنابراین بال گشود و در آسمان به پرواز درآمد . شکوه و عظمت عقاب بر کسی پوشیده نبود . با پروازش در زمین هیاهویی شد . پرندگان با حسرتی آمیخته با ترس به لای درختان گریختند ، خرگوش ها و آهوان سراسیمه به دل جنگل پناه بردند و چوپان در حالی که مسیر حرکت عقاب را می نگریست به سوی گله دوید اما عقاب را اندیشه دیگر در سر بود …

به لانه کلاغ رسید ، کلاغ با وحشت و تعجب به وی نگریست ! چه امری این افتخار را نصیب او کرده بود ؟! عقاب داستان را برای کلاغ گفت و از او خواست تا راز عمر طولانیش را برای وی فاش کند .

کلاغ گفت که این کار را خواهد کرد و به او یاد خواهد داد آنچه خود انجام داده است تا عمر طولانی به دست آورد ، پس باید عقاب از این پس با او زندگی کند و دمخور او شود و عقاب پذیرفت !

اما زندگی کلاغ کاملا متفاوت با زندگی او بود . عقاب که همیشه در اوج آسمان جا داشت و غذایش گوشت تازه و آب چشمه ساران کوهسار بود دید که کلاغ چگونه دزدی میکند ، چگونه تحقیر میشود ، چگونه از پسمانده غذا میخورد و از آب لجن سیراب میشود …

او در یک روز زندگی با کلاغ همه اینها را تجربه کرد ! …

در همان روز اول عقاب زندگی خود را به یاد آورد و دانست که زندگی و فرمانروایی کوتاه خود در بلندای آسمان را هرگز با زندگی طولانی در نکبت زمین عوض نخواهد کرد ، حتی اگر عمرش فقط یک روز باشد

 
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:52  توسط  شهریار/غریبه  | 
خـــدایـــا !

 

بـبـخــش اگــه دنـیـاتــو مـیـفــروشــم
 
بـه یـه نــگاه عـشـقـم ..

 

 
بـبـخــش اگـه یـکی رو دارم
 
 
بــرام خـــدایـی مـیـکـنـه ...

 

 

بـبـخــش اگـه عـشـقـمـو بـیـشـتـر
 
 
از جـونی که تــو بـهـم دادی ،

 

 

دوســـღــــش دارم !

 

 

بـبـخــش اگـه بـعـضی وقـتـا ســرت داد زدمــو
 
 
عـشقـمـو ازت خــواسـتم ...

 

 

بـبـخــش اگـه یـه مـوقـعـهـایــی
 
 
عــاشـقــانــه مـیــپـرستـمـش ...

 

 

بـبـخــش اگـه آرامــــــ♥ــــشم
 
 
 
خــلاصــه مـیـشــه تــو صــداش ...

 

 

خــــدایـــا !

 

 

بـبـخــش اگـه مـیـخـوام دنــیـا نـباشـــه ،

 

 

اگــه اونـیکـه دنــیـامــه نـبـاشــــه .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 8:51  توسط  شهریار/غریبه  | 
خواب عجیبی دیدم
یه رویای شیرین که میگم
دیدم لب یه پنجره وایستادم
شهر آرومه
هوا عالیه
همیشه بارونه
دیدم ؛ یکی با پیانوش نشسته وسط این شهر یه ملودی آرومِ قشنگ میزنه
و من تو آسمون پر ستاره ی این امشب
خدارو میبینم که لبخند میزنه..

 

جایی رو خواب دیدم که همه چیش از عشق بود
جایی که هنوز توش مردونگی ارزش بود
جایی که آدماش حتی اگه تو فقرم میسوختن
ولی به هیچ قیمتی همدیگرو نمیفروختن
دیدم هیچکی احساس تنهایی نداره
همه دلسوزن بی کسی معنایی نداره
آدماش واسه هر چی میخوان تا گور نمیرن
ماشین خوب که میبینن فوش ناجور نمیدن
دیدم هیچکی جوونی رو به خاک نمیده
پول به ساقیه مواد تو پارک نمیده
هیچ هرزی به ناموس کسی نزدیک نمیشه
هیچکیم به جرم عاشقی دستگیر نمیشه
آدما خوشحالن همیشه عیده
همه چی آزاده به غیر گریه
کار حلال از هر شکلش ننگ و عار نی
همه آزادن اما هیشکی بی بند و بار نی..

همه چی مهربون بود
شبا مهتایی روزا خوب پر نور
با این حال همه دوست داشتن امروز بگذره
.. آخه میدونستن که فردا از امروز بهتره

دنیا آروم ..
پرواز و عشق
اینجوری دنیا ، دنیا میشه
شبها مهتاب
قلبا از عشق
چی میشه دنیامون رویایی شه

کاش میشد رویایی شه..

این شهر پر از آدما ی خوبه
پر از با مرامه درویش تو خونه های دوبلکس
روزا تو شادیاشون همه رو راه میدادن
به هر کی حرف حق میزد سالن اجرا میدادن
دیدم هر کی واسه خودش یکی رو داشت که
نمیتونه اصن ازش جدا شه
حتی اون که به خاطرش یه عمره من عاشق نمیشم
اومده و میخواد بمونه پیشم
هیچ جایی این دنیا جنگ و خون نیست
هیچکی زیر خط فرق یا لنگ نون نیست
با اینکه پول زیاد اصن ملاک نمیشه
ولی فقیرترینشون سوار پراید نمیشه
اینجا لازم نیست که به هم ریاست کنن
واسه مال دنیا تظاهر به دیانت کنن
آدماش نمیدونستن که دروغ چیه
حتی بلد نبودن که به هم خیانت کنن
دیدم خداش پولی نیست بهشت زوری نیست
همه با همن هیچکی دنبال دوری نیست
اینجا صفای هر دین و رنگ و ارزش یا هدف
همه واسه انسانیت ارزش قائلن

من خدا رو تو جود آدماش دیدم
خدا رو تو تک تک کوچه هاش دیدم
دیدم همه ی ذراتش بندگی میکرد
من خدارو دیدم
تو این شهر زندگی میکرد
من خدا رو دیدم..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۳ساعت 17:38  توسط  شهریار/غریبه  | 
زندگی درسهای تلخی داره که مجبوری قبولشون کنی;

- یه وقتایی توی زندگی باید تسلیم شد˛ باید شکست رو پذیرفت˛ باید قبول کنی که زور یه عده بیشتره˛ باید کنار بکشی. باید به این باور برسی که قانون˛ قانون جنگله و دنیا˛ دنیای نامردا. باید بری یه گوشه بجای سنگ زدن˛ سنگ خورده جمع کنی!
- یه وقتایی توی زندگی باید گذشته رو پاک کرد˛ باید بپذیری که اشتباه بود˛ در مورد یه عده اشتباه فکر میکردی˛ بیخود روی هر کسی حساب میکردی˛ غلط زیادی بود اگه فکر میکردی اوناهم مثل تو هواتو دارن˛ اونهم توی روزای سختی!
- یه وقتایی باید با تنهایی کنار بیای˛ هرچی باشه بهتر از بودن با هر ناکسیه! 
- یه وقتایی باید تحمل کنی نگاه سنگین کسی رو که از پشت خنجر زده اما با قیافه حق به جانب میگه: "حق با منه"!
- یه وقتایی باید با این جمله کنار بیای که یکی میگه: "خیلی بمن لطف داشت ولی با یک اشتباه همه چیو پاک کرد!" اونم اشتباهی که هیچوقت مرتکب نشدی! هیچوقت...
- یه وقتایی باید برای خودت دل بسوزونی چون دوست داری خیلی چیزارو اثبات کنی ولی نمیشه چون تنها "خدا" شاهدته و از دلت باخبره. اونم که فعلن تصمیم گرفته کاری نکنه. حتمن دلیلی داره!
- یه روزایی باید پذیرفت کسی بهت "چوب" میزنه که اونهمه "سنگشو" به سینه میزدی!
- یه وقتایی باید زندگی رو از نو ساخت˛ اونم روی خرابه های گذشته.

بقول شاعر:

نترس اگه دلتو از خواب کهنه پاشه شاید خدا قصتو از نو نوشته باشه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 16:44  توسط  شهریار/غریبه  | 

خوشبختی یعنی: 

 

هوای تو گل فروشی  

 

دیر میرسی و رییس نیومده 

 

خنکی اون طرف بالش 

 

اسم عطرتو بپرسن 

 

لیسیدن انگشتای پفکی 

 

وقتی خوابی یکی پتو بندازه روت 

 

مغز کاهو 

 

ته خیار تلخ نباشه 

 

 

بچه ها بازیشونو نگه دارن تا از کوچه رد شی 

 

زندگی رو ساده بگیریم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:22  توسط  شهریار/غریبه  | 

 

زمان از بین رفتنی است؛

 

 

 

نمی توان آن را پس انداز کرد،

 

 

 

تنها می توان آن را به

 

روشهای گوناگون خرج کرد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:3  توسط  شهریار/غریبه  | 

"... من از خیلی چیز ها می ترسیدم :

از مادیان سپید پدر بزرگ ،

از مدیر مدرسه ،

از نزدیک شدن وقت نماز ،

از قیافه عبوس شنبه.

چقدر از شنبه ها بیزار بودم

. خوشبختی من از صبح پنجشنبه آغاز می شد

. عصر پنجشنبه تکه ای از بهشت بود .

شب که می شد در دور ترین خواب هایم طعم صبح جمعه را می چشیدم

. در دبستان از شاگردان خوب بودم .

اما مدرسه را دوست نداشتم .

خودم را به دل درد می زدم تا به مدرسه نروم .

بادبادک را بیش از کتاب مدرسه دوست داشتم .

صدای زنجره را به اندرز آقای معلم ترجیح می دادم

. وقتی در کلاس اول دبستان بودم

. یادم هست یک روز داشتم نقاشی می کشیدم ،

معلم ترکه انار را برداشت و مرا زد

، و گفت : « همه درسهایت خوب است

. تنها عیب تو این است که نقاشی می کنی ».

این نخستین پاداشی بود که برای نقاشی گرفتم .

با این همه ، دیوار های گچی و کاهگلی خانه را سیاه کرده بودم..."

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 12:45  توسط  شهریار/غریبه  | 

 

مـﮯخــوآهـم بـه دورآن كودكـ♥ــﮯ برگـردمـــ ـــ....!!

 

آن زمـآن هـآ كــه:عـــــشق تنهـآ در آغـوش

 

"مـــ♥ـآدر" خـــلـآصـه ميـشـد ...

بـالـآتـريـــن نـقـــطـه زميـن،شـآنـﮧهـآﮮ "پـــ♥ـــدر" بود،

"خــ♥ـــواهـر و بــ♥ــرادرم" ؛ بــدتريـن دشمـنـآنـمـ بودنـد

تنهــــآ چيـزﮮ كـــه مـﮯشكست،"اسبــآب بــ♥ـــآزﮮهـآيــم" بـود..

 

و معنـآﮮ "خــــ×ــداحـآفـِظ" تا فـــردا بــود ..

 

مـﮯخــوآهـم بـه دورآن كودكـ♥ــﮯ برگـردمـــ ـــ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 10:2  توسط  شهریار/غریبه  | 

ای دوستی که با وجود دوری،

 

از من حرف می زنی پیش از آنکه درباره ی

 

من قضاوت کنی…

 

 

خودت را جای من بگذار…

 

 

از مسیری که من گذشته ام عبور کن…

 

 

با غصه ها…

 

 

تردیدها… ترسها…

 

 

دردها و خنده هایم زندگی کن…

 

 

یادت باشد هرکسی سرگذشتی دارد،

 

 

هرگاه به جای من زندگی کردی

 

، آنگاه می توانی درباره ی من قضاوت کنی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 1:38  توسط  شهریار/غریبه  | 

حال و هوای شهریور امسال من,

مثل شهریور دوران دانش آموزیه.

اونروزا میدونستم که دارم تعطیلاتو از دست میدم,

ولی اینروزا نمیدونم چی قراره از دستم بره که اینقدر پکرم.

مدتیه اون "شهریار" سرحالی که بودم,

دیگه نیستم.

خیلیلا هم فهمیدن و بهم میگن ولی دقیقن نمیدونم چمه.

یعنی دیگه قراره چی واسم تموم بشه

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۳ساعت 14:15  توسط  شهریار/غریبه  | 

مـــ ــن را بـبـیـــــــن …!

 

 

هـمـچـنـــان ایستــــــــاده اَم …

 

کســـی کــــه فـکــــــر مـی کــــــردی ,

 

 

مـی شکنـــــــد بــــــی تــــــــو …

 

 

مــی شکـــــند امثالـــ ــی مثـــــــل

 

” تـــ ـــــو را ” …!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:30  توسط  شهریار/غریبه  | 

هرزگے مختص بـــﮧ تـטּ فروشے نیست


ربطے بـﮧ جنسیت هم نـבاره

 

همیــטּ ڪﮧ از اعتماב ڪسے

 

سوء استفاבه ڪنے … هرزه اے

 
 
همیــטּ ڪﮧ بــﮧ בروغ بگے בوستت בارم
 
هرزه اے

همیــטּ ڪﮧ خیانت ڪنے … هرزه اے

اگــﮧ میخواے تــטּ فروشے بڪنے

 
صاحب اختیار بـבنتے

 

اما هرزگے نڪــטּ چوטּ

 

از احساس و آبرو و غرور בیگراטּ

 

بایـב مایـــﮧ بذارے!!!

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:27  توسط  شهریار/غریبه  | 

ویکتور هوگو میگه:

 

آدم ها در دو حالت همدیگر را ترک می کنند ،

 

 

 

اول اینکه احساس کنند کسی

 

دوستشون نداره،

 

دوم اینکه احساس کنند یکی

 

خیلی دوستشون داره!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم شهریور ۱۳۹۳ساعت 9:24  توسط  شهریار/غریبه  | 

ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺸﻢ ﻛﻪ ﻣﻨﺖ ﻧﺎﻣﺮﺩ ﻧﻜﺸﻢ

 

ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺸﻢ ﻛﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﺭﻓﻴﻖ ﻧﻜﺸﻢ

 

ﺳﻴﮕﺎﺭ ﻣﯽ ﻛﺸﻢ ﻛﻪ ﺑﺘﻮﻧﻢ ﻏﻢ ﻭ ﻏﺼﻪ ﻫﺎﻣﻮ

 

 

ﺗﻨﻬﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺷﻢ ﺑﻜﺸﻢ

 

 

پس ﺗﻮ مارو دق نده ،

 

 

 

ﻧﻤﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺑﻪ ﻓﻜﺮ ﺳﻼﻣﺘﻴﻪ ﻣﺎ ﺑﺎﺷﯽ . . .

 

1146707 214054342086715 197 جملات سنگین دلتنگی   دلشکسته

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 8:47  توسط  شهریار/غریبه  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 8:43  توسط  شهریار/غریبه  | 

 

 

˙·٠•●♥از تو

 

* تو * را نمي خواهم♥●•٠·˙

˙

·٠•●♥تنها محبت

 

 

* تو * کافيست♥●•٠·

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم شهریور ۱۳۹۳ساعت 8:41  توسط  شهریار/غریبه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:48  توسط  شهریار/غریبه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:30  توسط  شهریار/غریبه  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۳ساعت 8:28  توسط  شهریار/غریبه  |